تو در دشت كربلا يكايك شهدا را در آغوش مي كشيدي،مي بوسيدي و وداع ميي كردي....آيا ممكن است هنگامي كه من نيز در خاك و خون خود مي غلتم،تو دست مهربان و شفاعتگر خود را برقلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو به خداي تو سيراب كني...؟
از اين دنياي دون مي گريزم...اختلافات،خودنمايي ها،خودخواهي ها،سفسطه ها،دروغ ها و تهمت ها همچو آتشي سوزناك در قلب ضعيف و تب دارم ،زبانه مي كشند...جهاني كه عظمت وبزرگي اش چشم ها و عقل هاي بساري را دچار حيرت و شگفتي كرده است،اكنون آنقدر در پس نگاه هاي مجنون وار من حقير گشته است كه احساس مي كنم ديگر در اين جهان بي انتها جايي براي من نمانده است....آنچه ديگران را خوشحال مي كند ديگر مرا سودي نمي رساند....
ســـــرورم!
امروزه گروهي عظيم از يزيديان با تانك ها و توپ ها و زره پوش ها و سربازان فراوان در حركتند.#حق با #باطل روبه رو شده است و دشمن سيل آسا پيش مي آيد و من اكنون آمده ام تا در ركاب تو و مانند يكي از اصحاب #وفادار تو در دشت نينوا عليه كفر و ظلم و جهل بجنگم تا بلكه بتوانم خود را رها سازم از بغضي كه مدت هاست بر گلويم سنگيني مي كند و با الگو گرفتن از شما،از ارباب و سالار شهيدم و با فدا كردن سري كه سرچشمه اي عظيم از گناهان بي شمارم بوده است...
امام حسين (ع) امام زمان آن دوره بود، او را نشناختند، ياري اش نكردند و فاجعه اي شد كه جان اهل زمين و آسمان هارا سوزاند...و آيا ما امام زمانه ي خويش را مي شناسيم؟ آيا دستي به ياري آن نور آسماني بلند كرده ايم...؟
مهدي،تنها تر از جدش مانده است...
سيد و سالار شهدا يك عاشورا ديد و سيد و سالار زنده هاي نادان تر از مرده ها ،هزاران سال است كه روزانه عاشورا ها مي بيند و درك مي كند...آنوقت ما ، انسان ها ، و به ظاهر اشرف مخلوقات،آنقدر خوش خيال و راحت طلب هستيم كه كلمه ي مقدس «انتظـــــــار» را همانند بقيه ي لطيفه هايمان تبديل به حكايتي طنز و خنده دار كرده ايم...
بدون هيچ كوشش و دعايي...بدون جنبشي و بكائي و نه پرسشي كه اي يار كجايي، فقط نشسته ايم و روزي هزار باز مي گوييم : خدا كند كه بيايي...
نوشته ي يكي از اعضاي گروه شيدايي فلــــك
(برگرفته از قسمت هايي از وصيت نامه ي شهيد چمران)
شیدایی فلک...